| سرزمین من | |||
نمی توانم خوب حرف بزنم نیروی شگفتی را که در زیر این جملات ساده و کلمات ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب دریاب
سلام دوست خوب من سرباز میهن با تو حرف ها دارد از لحظه لحظهء زندگی اش با مردمی که تو نیز از جنس آنهایی شاید...
![]()

سرباز میهن دلش گرفته بود حسابی خلقش تنگ بود احساس گناه رهایش نمی کرد حس می کرد خودش را جایی جا گذاشته است و بی خیال در کوچهء رخوت قدم زده است ساعتها روزها ماهها و شاید سالها ...
حالا زمان تغییر فرا رسیده است سرباز میهن آماده خدمت است بند پوتینش را محکم می بندد چرا که راه سخت و درازی پیش روست چرا که از قافله عقب مانده است قافله نیز برای او صبر نمی کند.
از امشب مزه خوابیدن با پوتین را باید چشید شاید این آخرین فرصت باشد .

خدای من مرا کمک کن همانطور که به سربازهای قبلی کمک کردی مرا سزاوار حرکتی که شروع کردم قرار ده آنچنان که سزاوری را تعریف نموده ای .
در این راه سخت نه محال از تو سه چیز می خواهم :
1 دوستان خوب که راهنمای راهم باشند .
2 شجاعت و صداقت .
3 پوتین هایی از پولاد که تو بهتر دانی راه بسی سخت است

ایران عزیزم لحظه های سبزت را دوست دارم الهی هیچ وقت هوایت کویری نشود دوستت دارم چون شاخ و برگ احساسم را با ریشه تنیدن در خاک تو بدست آوردم